-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در شهادت عون و محمد
با مـاجـرای رنج و غـربت آشـنـا من دیگـر نمیخـواهم شوم از تو جدا من هم تشنهای، هم خستهای، هم داغداری باید که مـرگـم را بخـواهم از خدا من بـا تـوست ای سالار زینب انـتخـابش این دو گـلم قـربـانیات گردند یا من؟ دارم در این صحرا دو دریا خونِ غیرت از خونشان بر دست میگیرم حنا من این دو به جای خود، اگر پایش بیفـتد از جـنگ با لشگـر ندارم هیچ إبا من من خوب میدانم که حساسی به مادر پس خواهشم را رد نکن نگذار تا من در قـتـل این دو گل تـعـلل کرد لشگر بـیـرون بـیـایم تا مگر از خیمهها من «سر» پـای تو دادند و حالا سربلندم قـربـانی دیگـر اگر خواهی بیا... من ایـنجـا عـزیـزم غـیـر زیـبـایی نـدیـدم لب به شکایت وا نکردم که: چرا من؟ از دیـدن شــرمـنـدگـیات شــرم دارم بـیـرون نـمیآیـم اگر از خـیـمهها من وقـتی که میآوردی آنـها را، لـباست خاکی شده، قربان این رخت و عبا من بگذَر از این دو، لحظهای بنشین کنارم به داغ اکـبـر گـریه کن هـمراه با من بـالاسـر اکـبـر کـسی این را نـفـهـمید تو بیشتر میسـوختی آن لحظه یا من
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در شهادت عون و محمد
يک نظر بر خواهر خود از وفا كن ياحسين الـتـفـاتی بر من غـممـبـتـلا كن ياحـسين دو بلاگـردان حضور حضرتت آوردهام اين دو گـُل را راهی دشت بلاكن يا حسين ديشب از درگاه حق، فيض شهادت خواستند بهر خواهر زادهگان خود دعا كن ياحسين كودك شیرخوارۀ خود را مبـر سوی مـنا اين دو اسماعيل را اوّل فدا كن يا حسين تا كه عطرآگين شود گـلزار سبز زينبت اين دو گل را در منای خود رها كن ياحسين با قـبول هـديـههای بـوسـتان خـواهـرت حـق مـادر بودن من را ادا كـن ياحسين قافـله سالار زينب! اين دو پـرچـمدار را همسفر باخود به روی نيزهها كن ياحسين تا«وفایی» كسب فيض از مكتب ايمان كند با چنين مكتب تو او را آشنا كن يا حسين
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در شهادت عون و محمد
چه جوری آروم بشـینم تو حرم! ببـیـنم غـصه مکـرر میخـوری بچـههـام اگـر بـرن فـدات بـشـن جاش دو تا نیزه تو کمتر میخوری کـافـیـه رخـصـت مـیـدونـم بـدی میـرم از خـیمه با ذوالفـقـار میام نــمـیخـواد فـکـر دل مـنُ کـنـی به خـدا بـا داغشـون کـنـار مـیام صـبـر زینبُ تو دسـتِکـم نگـیر قبل از این سه داغ دیگه هم دیدم داغ زهـرا و عـلـی، داغ حـسـن یـه تـنـه قـدر یـه دنـیـا غـم دیـدم قول میدم اگر برن، پیشت دیگه با چـشـای غـرق بـارون نـمـیـام شهـیـدامـو وقـتی بر میگردونی از تـوی خـیـمـهها بـیرون نـمیام نمیخـوام منو دم غـروب که شد زار و حیرون توی مـقـتل ببـینن نمیخوام با دستای بسته سه روز پـشـت دروازه مـعـطــل بـبـیـنـن نمیخـوام باشن بـفـهـمـن تو دلـم غـم تـنهـایی چه گـسـترده میشه نمیخـوام که بـبـیـنـن مـادرشون سـوار مـحـمـل بـی پـرده مـیـشه نمیخـوام باشن تو کـوفه بـبیـنن که به جـون من چه دردی افتاده توی شـهـر پـدری، ناموسـشـون چه جوری به کوچهگردی افتاده
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در شهادت عون و محمد
صبـر کن تا نقـل این مطلب کـنم من که باشم صحبت از زینب کنم؟! عـقـل آدم مات این نـور جلیست گـفتن از زینب فقط کار علیست یک علی در قامت زهراست این شـاهبیت شـعـر عـاشـوراست این فــاتــح اعـجـوبـۀ بـی ذوالـفــقـار جوشنش صبر است و شمشیرش وقار عـالـم هـر عــلـم، بـی آمــوزگـار مـثـل او هـرگـز نـبـیـند روزگـار سرنـوشت جـنگ را تـغـیـیـر داد مشت محکم خورد از او ابنزیاد جوهر مردانگی از این زن است نور هفتاد و دو تن از این تن است چند روزی هست حالش درهم است باز هم زینب گـرفـتـار غـم است پیـش نـجـمـه پـیـش لـیلا و رباب از خودش دارد گـلایه بیحـساب نیست از پـیـکـار او را تـوشهای با پـسـرهـایش نـشـسـته گـوشهای گفت شاها راهـشان را سد نکـن! جـان زینب این دو تا را رد نکـن گرچه نـاقـابـل، بـرای زیـنـبانـد این دو تا سـرمـایـههـای زینباند هر دو را بفـرست سوی کارزار تو نـباشی بچه میخـواهم چکار؟ جـانبـهکـف دنبال جانان میروم بعد از اینها خود به میدان میروم! کاش میشد شمر خنجر میکشید حـنـجـر این دو پـسر را میبـرید تـا بــمـانـی تـو کـنـار خـواهـرت ای همه سـرهـا به قـربـان سرت این دوتـا بـاشـنـد اذیت میشـونـد بعد ازین اسباب زحمت میشوند وقت غارت هر دو هقهق میکنند با اسـیـری رفـتـنـم دق مـیکـنـنـد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت فرزندان عبدالله بن جعفر و حضرت زینب سلام الله علیها
در سایـهسـار رحـمت عون و محمد هستـیم امشب دعـوت عون و محمد در روضههای هفتگی یادی نکردیم شرمـنـدهایم از غربت عون و محمد از وارثــان آیـۀ تـطـهـیــر هـسـتـنـد نور است جنس طینت عون و محمد مانند داییهای خود خـیلی غـیـورند جـانم به اوج غـیـرت عـون و محمد هر جا که حرفی از فداکاری میآید باشد همیـشه صحـبت عون و محمد زینب به سینه میزند با اشک و ناله در روضههای هـیئت عون و محمد هم رونوشت جعـفـرند این دو برادر هم پیشمرگ اصغرند این دو برادر بـاشـد تـولا در ضـمـیر جان هر دو بـاشـد تـبـری بـر لـب بـران هـر دو تـیـغ دو دم بـودنـد در دست عـقـیـله محـشر به پا شد از دم غرّان هر دو هر دو ولیّ امر خود را میشـناسند بوی بصیرت میدهد عرفان هر دو در پـیـش چـشـم مادری مانند زینب فـرقـی ندارد میرود قـربـان هر دو جـان داده اما مـهـر جانان را ندادند در معرکه خورده محک ایمان هر دو سرهایشان گرچه شکست از ضربۀ سنگ نشکـسـت اما عـاقـبـت پیمان هر دو دلشوره گویا در وجود عمه جان بود یکبار دیگر صحبت از داغ جوان بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
عـمـریست که هـستیم مسلمان رقیه شـیـعـه شـدۀ مـوی پـریـشــان رقـیـه وصلیم به توحـید و نبوت، به امامت وصـلـیـم به زهـرا و به ایـمـان رقیه دنـبال مـلاقـات خـدائـیـم و خـرابــیـم در روضه نـشـسـتیم سرِ خـوان رقیه بیماری دلسوختهها صعبالعلاج است بــایـد بـرسـد دارو و درمــان رقــیـه هرچـند نـداریم ز هر کس طلب جان ما را بخـر اربـاب، تو را جـان رقیه بالا بـنـشـانی، نـنـشـانی به ابا لـفضل هـستـیم هـمه بیسـر و سـامـان رقـیه رفـتـم ز نـجـف، کـربـبـلا پـای پـیاده از بـرکـت الـطـاف فــراوان رقــیــه هرکس بشود واله و دیوانهاش امروز فـردای قـیـامـت شـده حـیـران رقـیـه زهراست سراپای وجودی که کبود است زهـراست فـقـط روضۀ پـایـان رقـیه تعمیر نشد زیور آن گوش که پارهست تـرمـیم نـشد صورت و دنـدان رقـیه بد زخمِ زبان خورد، زمین خورد، لگد خورد چه سخـت شده صحـبتِ آسـان رقـیه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
آتـش زده غـم تو، بر خـرمـن رقـیه خوش آمدی پدرجان، بر دیدن رقیه دیروز من نشستم، بر روی دامن تو امروز تو نـشـسـتـی، بر دامـن رقیه از کربلا به شوق، وصل تو زنده ماندم دشمن تـلاش کـرده، بر کـشتن رقیه تو را به خون کشیدند، مرا اسیر کردند رد طـنـاب مـانـده، به گـردن رقـیـه از نـالهام فـتـاده، لـرزه به کاخ ظالم دشمن هراس دارد، از شـیـون رقیه رخسارهام ز سیلی، گشته کبود و مانده آثــار تــازیــانــه، روی تـن رقــیــه ذکر تمام گلها، گلبوسه بر لب توست از بس شـنیدنی شد گل چـیـدن رقیه مرا ببر که دیگر، طاقت ماندم نیست مگـر نـیـامـدی تو، بر بـردن رقیه؟ پروانۀ بهشتی، دارد به کف «وفایی» شمعی اگر بـسوزد، بر مـدفـن رقیه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
بخواب بر سر زانوی خستهام، سر بابا منم همان که صدا میزدیش: دختر بابا دلم گرفت از این کوچههای سرد غریبه چه دیر آمدی ای سر! کجاست پیکر بابا؟ مـیان شام سـیاهی که یک سـتاره ندارد دلم خوش است به نور حضور پرپر بابا چرا نبود در آن روز، فرصتی که خدایا منِ سه سـالـه شـوم پـاسـدار سنگـر بابا چه خوب میشد اگر میشد این پرندهٔ کوچک میان خـون و پـریـدن، فـدای بـاور بـابا صبـور بـاش! سرت سـربـلند باد! مبادا نـگـاه دشـمـنـی افـتـد بـه دیـدهٔ تـر بـابـا بخوان برای من امشب در این سکوت خرابه که خواب سرخ ببـینم، بریده حنجر بابا مرا ببـر به دیـارم، به کـوچههای مدینه به خـانـهمان، به همان کلبهٔ محـقـّر بابا و چند لحظۀ بعد، آن صدای گریه نیامد رسیـده بود گل کوچکی به محـضر بابا
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم سـراغ ســرت را مـن از آسـمـان و ســراغ تـنـت از بـیــابــان بـگـیــرم تو پـنـهـان شـدی زیـر انـبـوه نـیـزه من از حنجرت بوسه پـنهـان بگـیرم قـرار مـن و تـو شـبـی در خــرابــه پـیِ گـنـج را کـنـج ویـران بـگـیــرم هـلا! میروم تا که مـنـزل به منزل بـرای تو از عـشـق پـیـمـان بگـیـرم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
حالا که برگـشتی سـرت پـیکـر ندارد بــابـا رقــیــه طــاقــتـی دیـگـر نـدارد از بس که خورده سنگ و چوب و ضرب خنجر یک جای سالم این سر و حنجر ندارد سرخی چشمم را ببین از ضرب سیلی حـوریـهات سـویی به چـشـم تر ندارد ای گوشوار عرش! بنگـر دخـترت را گـوشـم شـده پـاره، دگـر زیـور نـدارد از تـازیـانـه بـالهـای مـن شـکـسـتــه دیـگـر کــبــوتــربـچـۀ تـو پــر نـدارد زهرا مرا بوسید در صحرا که دشمن هرگـز نـگـویـد دخـتـرت مـادر نـدارد دردانـهات را با شهـیدان هـمسـفـر کن تـاب جـدایـی از عـلـی اصـغـر نـدارد بس کن «وفایی» اضطرابم بیشتر شد تـاب سخـن دیگـر دل مـضـطر نـدارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
مرا به جز غـم هجران تو ملالی نیست به غیر عطر تو بویی در این حوالی نیست تو در کـنار مـنی هـیچ کـس نـمیبـیـنـد کنارم از تو لبالب پُر است، خالی نیست اگر چه ســوخـتـم از آتـش خـیـام، مـرا به غیر شـعـلۀ عشق تو اشتعـالی نیست به خویش گفتم اگر او رسد، تو نازش کن ولی چه سود مرا جز شکسته بالی نیست خیال روی تورا با بهـشت عوض نکنم به جز تو در دل این خستهدل خیالی نیست پدر کـنار من و غـم زیاد و فرصت کم ببوس عمه مـرا تا سحـر مجـالی نیست میان عاشق و معشوق در زمان وصال نگاه گرم سخن هست، قیل و قالی نیست خـموشم از سخن و گـرم گریه و به لبم به غیر اینکه "کجایی" دگر سؤالی نیست به شانه بارِ غـمت بردم و شـبـیه به من میان این همه دخـتر قـدی هلالی نیست قـدِ خـمـیـده و مـوی سـفـیـد ثـابت کـرد که پیر عشق تو بودن به خردسالی نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
برای خـشکی لـبهای تو هرچند بارانم ولی از داغ سوزانت ترکخوردم، بیابانم اگر پژمردهام دور از هوای چشمهای تو خزان افتاده بر گـلـبرگهای در بهارانم ادای نام زیبایت برای من کمی سخت است زبان من نمیچرخد، شکسته چند دندانم چنان پيراهن خونى تو از تار و پود افتاد كه دق كردهست پاى مقتلت يعقوب كنعانم زمانی جّد من معـیار ایـمان خـلائق بود ولی یک شهر شک دارد به اینکه من مسلمانم! اگرچه دوری از تو سخت بود امّا خدا را شکر ندیدی تار شد چشمم، ندیدی سوخت مژگانم خداوندا حلالم کن اگر با این لب خـونی زدم بـوسـه بـه روی آیۀ یـاسـیـن قـرآنـم مگر نه اینکه وقتی تو ز مسجد دیر میکردی برای هر دمش صدبار میرفت از بدن جانم؟ چرا وقتی که اسبت بیسوار آمد، نمردم من؟ چه میخواهد ز جانم زندگی بیتو، نمیدانم عجب حُسن ختامی! جنتم این کنج ویرانهست که آخر سر در آغوشت رقم خوردهست پایانم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها قبل از شهادت
من آن مجـاهـد نـسـتوه خـردسال اسیرم که شمع محفل آزادگیست روی منـیرم پیـام خـون خـدا خیزد از زبان خـموشم که سیّدالـشهـدا را به شهـر شـام سفـیرم رخم کبود زسیلی به چشم دوست چراغم قدم کمان ز فراق و به قلب خصم چو تیرم پناه هفت سپهـرم، که گـفـته دخت یتیمم؟ شفیعۀ دو سرایم، که خوانده طفل صغیرم؟ عزیز فـاطـمـه هـسـتم ز عزّتم نشود کم اگر چه در دل شب گوشۀ خرابه بمیرم چه باک اگر که به سنگم زنند، نخل کمالم چه غم ز سلسلۀ روبهان، که دختر شیرم مـرا به شـام نـبـیـنـیـد در لـباس اسارت که تا خداست خـدا، بر تمام خـلق امیرم پـیـامآور خـون شـهـیـد تا صف حـشـرم ز سیـّدالـشـهـدا باشد این مـقـام خـطـیرم عدو به چشم حقارت نظاره کرد به حالم خبر نداشت که حتی فرشته نیست نظیرم یـزید داد مـرا جا به روی خـاک خرابه به زعم آن که شمارد میان خلق، حقیرم کجاست تا نگرد در همین خرابه ز عزّت پناه طفل صغـیر و مطاف شیخ کـبیرم؟ به سنّ کوچک من منگرید کامدم اینـجا نه دست زائر خود، بلکه دست خلق بگیرم اگر چه آمـده مـشهـور نـام من به رقـیّه بهسان فاطمه در عزّت و جلال، شهیرم قـسم به دامـن پـاک حـسینپـرور زهـرا که من عزیزم و ذلّت ز هیچ کس نپذیرم خدا گواست کتک خوردم التماس نکردم مگر نه دخـتر نـامـوس کـردگار قـدیرم ز سوز سیـنۀ من گُل کند کلام تو(میثم) سـرودههای تو باشد تـرانههای ضمیرم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
لـیـلـهٔ قـدرم و تـنهـا سـحـرش را دارم پدرم نیست در آغوش و سرش را دارم دخـتـر شـاهـم و اما فـقـط از این دنـیـا پـای زخـمیشده و چشم ترش را دارم خـواسـتـم پـر بـزنـم زود بـه یـادم آمـد من از آن بال فـقـط چند پرش را دارم بــزنـد یـا نــزنـد فــرق نــدارد شــلاق طاقـت سخـتی هر درد سـرش را دارم شهر را یکتنه با گریه به هم میریزم نـوهٔ فـاطـمـه هـسـتم جـگـرش را دارم سرزده آمده مهمان و در این استـقـبال گیسویی تا که شود فرشِ سرش را دارم من نگویم چه شده چون خبرش را داری تو نگو از لب خـونین خبرش را دارم عمه! باید بروم وقت خـداحافظی است نگـرانـم نـشوی! هـمـسـفـرش را دارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خونرنگی در هـالهای از گـیسویی خاکستری باشد دخـتر دلـش پـر میکـشد، بابا که میآیـد موهـای شـانهکردهاش در معجـری باشد سخت است هم شیرینزبان باشی و هم فکرت پـیـش عــمـوی تــشـنــۀ آبآوری بـاشـد با آنهمه چشمانتظاری باورش سخت است سهـمت از آغـوش پـدر تنهـا سری باشد شـلاق را گـاهـی تـحـمل میکـنـد شـانـه امـا نه وقـتـی شـانـههـای لاغـری بـاشد خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد، چـشمـش به دنـبـال عـلی اصغـری باشد وای از دل زینب که باید روز و شب انگار در پیش چشمش روضههای مادری باشد وای از دل زینب که باید روضهاش امشب «بابا! مرا این بار با خود میبری؟» باشد بابا! مرا با خود ببر، میترسم آن بدمست در فکـر مـهـمانی و تـشت دیگری باشد باید بـیـایم با تو، در بـرگـشت میتـرسم در راه خـار و سنـگهای بـدتـری باشد بـاید بـیـایم با تو، آخـر خـسـته شد عـمه شاید برای او این شبِ راحتتری باشد؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ماه محرمی با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
نمیدانم چرا دردِ دلـم، درمـان نمیگیرد غم هجرانِ جانفرسای تو، پایان نمیگیرد من از سختیِ دردِ دوریات دق میکنم آخر فراقِ تو به من یک لحظه هم آسان نمیگیرد برای خشکی چشمم علاجی نیست جز گریه کویر من به هر در میزند، باران نمیگیرد تو را دنیا گرفت از من، عجب دنیای نامردی! چرا مردی از این بیمعرفت تاوان نمیگیرد اگر بودی، اقلّاً این گدایت سرپناهی داشت دل سرگشتهام بیتو سر و سامان نمیگیرد هزاران بار عهدم را شکستم، مایۀ ننگم تمام شهر از من حس اطمینان نمیگیرد گـناه آمد، تـمام اعـتبارم را گرفت و برد که حتی سایۀ من از خودم فرمان نمیگیرد بیا از شرّ شیطانی به نام «من» رهایم کن تو که باشی کنارم، اینقَدَر میدان نمیگیرد وَ قَدْ أَفْنَيْتُ عُمْرِى، عمر من در خواب غفلت رفت تو کاری کن، اجل بی اذن تو که جان نمیگیرد خلاصه با همین آلودگیها، دوستت دارم برای هیچکس قلبم به این میزان نمیگیرد خمارم، میل انگور ضریح مرتضی دارم شرابی در حد این بادۀ جوشان، نمیگیرد! میان صحن حیدر از سر عالَم کلاه افتاد کدامین چشمها را برق آن ایوان نمیگیرد رگ خواب منِ دلتنگ، دست دختر شاه است برات کـربلا را جز رقیهجان نمیگیرد؟ جهان میسوخت وقتی دختر از بابا بغل میخواست که بیآغوش، حس عاطفه جریان نمیگیرد خدا را شکر دیگر خیزرانی هم مزاحم نیست لبش را لحظهای از آن لب و دندان نمیگیرد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
گُر گرفتم، سوختم، در شعلهها تب کردهام آفـتابـا از عـطش جان را لـبالـب کردهام من خودم دیدم که لبهای تو را با چوب زد هرچه با لبخـند تو کـردند با لب کردهام تـشـنـۀ جـام بـلا بودن بـرایم بهـتر است پس برای دیدنت خود را مقـرّب کردهام من به چشمم قول دادم خواب میبینم تورا روز را با وعـدۀ دیـدار تو شـب کردهام این گره کور است اما سعی خود را میکنم با سرِ انگـشت مـویم را مـرتب کـردهام مقتل خود را نوشتم جای دفتر روی خاک با سرانگشت قلم، خون را مرکب کردهام قامتم خـم شد اگر، مگـذار پای پـیـریام بلکه در غـم اقتدا بر عمّه زینب کردهام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
ابری گذشت و گفت که دریا رقیه است طوفان وزید و گفت که صحرا رقیه است کوهی قیام کرد و به طوفان و ابر گفت این کوه، این شکـوه، هـمـانا رقـیه است رد شد نسیم و گفت که من روحبخشم و اثـبـات میکـنـم که مـسـیـحا رقـیـه است در کوی عشق حرف صغیر و کبیر نیست زیـنب در این مـقـام سـراپـا رقـیـه است کـوچـکتـرین مـحـجـبـۀ خـانـۀ حـسـین آئـیـنـۀ نــجــابـت زهـــرا رقــیــه اســت سـقــا دلــیـل شــادی قـلـب رقــیــه بــود پس دلـخـوشی حـضرت سـقا رقیه است باب الـحـوائـجـان حـرم وقـت رفـع غـم نامی که میبـرنـد به لـبهـا رقـیه است در این قبیله هر که به کاریست ملـتزم حـلّال مـشـکـلات شـدن بـا رقــیـه است مـا نــوکــران طـایــفـۀ عــشــق تـا ابــد ذکری که هست بر لبـمـان یا رقیه است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها قبل از شهادت
روح بزرگش دمیدهست جان در تن کوچک من سرگرم گفت و شنود است او با من کوچک من یک لحظه از من جدا نیست بابای خوبم، ببینید دستان خود حلقه کردهست بر گردن کوچک من میخواستم از یتیمی، از غربت خود بنالم دیدم سر خود نهادهست بر دامن کوچک من در این خزان محبت، دارم دلی داغپرور هفتاد و دو لاله رُستهست از گلشن کوچک من از کربلا تا مدینه گلفرش داغ دل ماست با ردّ پایی که ماندهست از دشمن کوچک من دنیا چه بیاعتبار است در پیش چشمی که دیدهست دارالامان جهان را در مأمن کوچک من آنان که بر سینه دارند داغ سفر کردهای را شاخه گلی میگذارند بر مدفن کوچک من
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با حضرت رقیه سلاماللهعلیها
کنون که داغ تو بر سنگ هم اثر بگذارد چه مرهمی ز غمت عمّه بر جگر بگذارد برو بهشت که جبریل جای خشت خرابه برای زیـر سـرت بـالـشی ز پَر بگذارد سه سال داری و صد زخم، باید عمهات امشب برای غـسل تنـت وقـت، بیـشتر بگذارد کجاست فاطمه تا بازوی شکـسـته ببـیند علی کجاست به دیوار غصه سر بگذارد؟ منم حسین و تو عباس، پس رواست که عمّه کـنـار پـیکـر تو دست بر کـمـر بگذارد تـن کـبـود تـو را بـین قـبـر مـینـهم اما هـلال قـامـت رنـجـیـدهات اگـر بـگذارد کنار عمه بمان؛ من نمیگذارم از این پس در این خرابه کسی با تو سربهسر بگذارد بمـان عـزیز دلـم قـول میدهـم نـگـذارم دوبـاره چـوب، قـدم بر لبِ پـدر بگذارد خودم به پای خودم میروم دوباره به بازار کـفن بـرات بگـیرم، سـنـان اگر بگذارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
سری غرق در خـون، گـلویی بریده بـمـیـرم سـر تـو چـه رنـجـی کـشیده لـبی سـرخ و پـرپـر، لـبی پـاره پاره چه مویی! پریشان، چه رنگی! پریده چه بـابـای خـوبی! ز عـالم سری تو کـسـی بـهـتـر از تـو، نـدیـده نــدیـده نگاهت چو خورشید، گرم است و گیرا کـه بـر شــام تــارِ، دلِ مـن دمــیــده رسیدی تو آخر، نه با پا، که با سر! غــم و شــادیام آه در هــم تــنــیــده رخ دخـــتــرت مــثـلِ مــاهِ گـرفــتـه قـد دخـتـرت چـون هــلالـی خـمـیـده فــدای ســرت زخــمهــای تــن مــن کـه اشـکـم بـرای تـو تـنـهـا چـکـیـده صــدایـم گــرفـتــه! دعــایـم گـرفـتـه نـفـسهـای مـن شـد، بــریـده بـریـده شده محـفـل ما، «پدر_دختری» باز کــنــار ســـرت دخــتــرت آرمــیــده
: امتیاز
|
























